یک پردیس

دیشب یکی از عجیب‌ترین خواب‌های عمرم را دیدم.

خواب دیدم که یک ویلچر تاشو دارم که بعضی محل‌ها باید ازش استفاده کنم. بعدش کارم که تمام می‌شود، تایش می‌کنم و می‌گذارمش توی کیف دستی‌ام.

...

در نزدیکی‌های میدان کاج سعادت‌آباد، با یک شیشه آبجو در دست ایستاده بودم تا چراغ سبز شود که بروم خانه‌ی مامان‌بزرگم. چندنفر از پشت سر آمدن و به من گفتند که یک بلوک آن‌طرف‌تر، یک برنامه شبیه bachelorette (با تفاوت‌هایی) به زودی در حال آغاز است. داشتم فکر می‌کردم که دارند تمسخر می‌کنند یا نه. اما چون نزدیک بود، به هر حال رفتم. این طوری بود که برای هر خانم شرکت‌کننده که به برنامه پذیرفته شده بود، یک آقا انتخاب شده بود. شرکت‌کنندگان در مدت برنامه در آن خانه‌ی خیلی بزرگ زندگی می‌کنند و زوجی در نهایت برنده می‌شود که بتواند یک رابطه «واقعی» درست کند.

همه‌ی شرکت‌کنندگان با چمدان بزرگ و لباس‌های زیبا و گران‌قیمت آمده بودند. اما من به جز کیف دستی‌ام و لباس‌های تنم چیز دیگری نداشتم. در پاکتی که به دستم داده بودند، داشتم دنبال کسی می‌گشتم که به من انتساب شده بود. یادم نمی‌آید اسم دقیقن چه بود، اما یادم است حرف W را داشت و ۴ حرفی بود. بالاخره از یک آقای شرکت‌کننده پرسیدم فلان اسم رو می‌شناسی؟ گفت بله و خانمی را به من نشان داد و گفت ایشان کسی است که دنبالش هستی.

به سمت W رفتم و با هم صحبت کردیم. بعد از او پرسیدم باید برای برنامه چه کار کنم؟ گفت اول از هر کاری برو و بسته‌ی خوشامدگویی‌ات را بگیر. اما حواست باشد که لباس‌خانه‌ی تمام پارچه را انتخاب نکنی چون پوست را اذیت می‌کند. پرسیدم از کجا می‌دانی؟‌ گفت سال ۲۰۱۶ هم شرکت کرده بودم و برنده‌ی سال شدم. گفتم پس دوست‌دخترت چه شد؟ گفت یک‌سال بعدش فوت کرد...

خانم W قصر محل برگزاری را بهم نشان داد. همه‌چی مرمری و زیبا بود با خط‌های طلایی و گاهی کمی صورتی. همان‌ ترکیبی که دوست دارم.

تور قصر که تمام شد، رفتم تا بسته و به ویژه لباس‌خانه‌ی غیرتمام‌پارچه را بگیرم که صاحب برنامه گفت اندازه‌ی من تمام شده است. قرار شد سفارش دهد و فردایش به دستم برسد. به حالت دست از پا درازتر برگشتم به اتاقم و در این فکر بودم که وقتی ساعت ۸ صبح فردا برنامه شروع می‌شود، چطور می‌توانم از میدان کاج تا فیلادلفیا بروم و برگردم تا چمدانی از وسایل و لباس‌هایم بیاورم که بتوانم شرکت کنم. در فکر حل این معما بودم که خانم W آمد و من نظر او را پرسیدم. قرار شد من را برساند فیلادلفیا. بعد به مامانم زنگ زدم که لباس‌های مشخصی‌ام را بیرون از کمد بگذارد تا وقتم کمتر تلف شود.

خیلی دوست داشتم بدانم برنده کدام گروه خواهد بود. اما دیگر از خواب بیدار شدم!

در میان طوفان / چون تیره شد نور امید

یاد آریم سرود دیروز / چون گرمای نور خورشید

یازده‌ساله بودم. آرزویی داشتم و دوستانی معصوم و مهربان. مسیر زندگی، هر کدام از ما را به سمت آرزوهایمان هدایت ‌می‌کرد. چه زیبا که خیلی از مسیر را هم‌گام بودیم. با هم می‌خندیدیم. با هم گریه می‌کردیم. با هم حلقه می‌زدیم زیر باران. با هم بادبادک‌ها را می‌خواندیم.

دیروز، امید پریدن / بالا رفتن و رسیدن

راهی، که با هم پیمودیم / دیروزی که، با هم بودیم

حیف که به تدریج مسیرهایمان از هم جدا شد. زندگی‌هایمان جدا شد؛ ولی بسیاری از ارزش‌هایمان مشترک ماند. هر چند، گرد زمان، روی دوستی‌هایمان را پوشاند. سخت بود؛ اما شاید قوی‌ترمان کرد.

در کوران پاییز / دستمان به دست هم بود

می‌بستیم پیمان یاری / قلبمان گواهمان بود

آرزوهایم، از خانواده هم دورم کرد؛ از لحاظ جغرافیایی. از لحاظ آغوش. و ما ایرانی‌ها که چقدر اسیر جبر جغرافیایی هستیم... هر روز روح و جسممان را می‌کشند در وطنمان. اگر هم خانه‌‌بردوش به گوشه‌ای دیگر فرار کنیم، برچسب «شریک جنایت» و «نومهاجر» و «خودباخته» را تا ابد روی پیشانی‌مان می‌چسبانند. چقدر باید قوی شویم بابت هر دردی که نمی‌کشدمان.

چون رود، لحظه‌ها گذشتند / دستمان از هم جدا شد

رفتیم، در دل نور پیمان / ابر و دریا، گریه کردند

روزی آفتاب طلوع کرد در زندگی‌ام بعد مدت‌ها. هوای دوست‌داشتنی‌ام، آسمان ابری است؛ اما به آفتاب هم علاقمندم کرد. داشت یادم می‌رفت که زندگی فقط «بالا» ندارد. همان زمان که داشتم در دفترچه‌ی خاطراتم می‌نوشتم که «خدا را شکر که همه‌چیز، باورنکردنی، خوب است»، آفتاب من غروب کرد ولی ماهی طلوع نکرد. می‌پرسیدم از خودم که آیا دوباره شاهد طلوع خواهم بود؟

لاله‌ها سرودند / آسمان در انتظار است

بر زمین امید رویش / در آرزوی بهار است

 در انتظار و امید یک پرتو از طلوع بودم که دماوند هم به خشم آمد. آدم‌بدها دوستانم را از من گرفتند. یک درد قطعه‌قطعه شد و توی قلب همه‌مان فرو رفت. این تکه‌درد مشترک، غبار از خاطرات کنار زد. به پیمان‌های کودکی‌مان تلنگر زد. اکنون هر تکه‌‌ی این درد، یک جای این کره‌ی خاکی است. آیا دوباره حلقه خواهیم زد؟

امروز، هر گوشه‌ی دنیا / گر با همیم و گر تنها

با هم، همراه و هم‌پیمان / ره پیماییم سوی فردا

فردا، صد ستاره روید / از آسمان‌ها بریزد

فردا، از قلب ظلمت‌ها / نور گرمی، برمی‌خیزد...

تنهایی شکل‌های مختلفی دارد.

یک جور تنهایی زمانی است که دلت می‌خواهد از همه فرار کنی. از مهمانی‌ای که پر است از آدم‌هایی که دوستت دارند، به اتاقت فرار کنی تا تنها باشی. در اتاق تاریک. منتظر باشی تا او بیاید و کنارت بنشیند. ببینی که تو را می‌بیند. اما نمی‌آید و این می‌شود تنهایی. حتی ممکن است خوابش را بارها دیده باشی و در بیداری تصورش را کرده باشی. پایین تخت، کنار شوفاژ.

گاهی تنهایی به خاطر تصمیمی است که خودت گرفته‌ای تا به آرزوهایت برسی. یک تنهایی خودخواسته که همه‌ی عواقبش را از پیش سنجیده‌ای. نمی‌توان کسی را ملامت کرد. ملامتی نیست. هزینه‌ی طبیعی رسیدن به خواسته‌هایی است که از سال‌های دور داری.

اما گاه تنهایی می‌شود هزینه‌ی گزافی که باید بپردازی برای چندوقتی تنها نبودن. برای چند وقتی دوست داشتن و دوست داشته شدن. این تنهایی خودخواسته نیست. از کنترلت خارج است. دنیای امروز، جرات ابراز درد از این تنهایی را نمی‌دهد. باید بخندی، کار کنی، کار کنی و کار کنی تا فراموش کنی.

یک جور تنهایی هم از ترس است. ترس در عین لذت بردن از زندگی. در عین خوب بودن زندگی. از ترس تنها ماندن. از ترس (باز) تنها گذاشته شدن. از ترس قضاوت شدن. فرقی نمی‌کند چقدر عزیزانت دور و اطرافت باشند. باز به محض دور شدن از آن‌ها، به گوشه‌ی موردعلاقه‌ی خانه پناه می‌بری. از تنهایی برای خودت فرشی سفارش می‌دهی که رنگ‌هایش خاطرات سال‌ها و روزهای گذشته را برایت زنده می‌کند. انگار می‌خواهی خودت را برای دردهای بعدی آماده کنی در حالی‌که که دردهای گذشته هنوز التیام نیافته‌اند.

فرش قشنگی سفارش دادم. قرمزش یادآور چای‌هایی است که شب‌ها جلوی تلویزیون، وقتی بقیه خوابشان برده بود می‌خوردیم. آبیش، آبی بوی نارنگی کاپشنی است که هیچ‌وقت نفهمیدمش. کرمی رنگش سقف‌هایی است که هر جا که بودم، آخر شب به آن‌ها زل می‌زده‌ام. صورتی‌هایش الانم است. الان‌هایی که خاطره‌ی آینده خواهد شد. تفاوت بی‌نظیر فرش همین است. خاطره‌ها رویش می‌آیند و می‌روند. اما فرش همان‌جا که هست، خواهد بود. جاهای پا رویش خواهند ماند.

شنیدن داستان زندگی آدم‌های موفق، همیشه پر از شکست‌های ریز و درشتی است که تجربه کرده‌اند. اما برایم سخت است که باور کنم شکست‌های مشابهی که من هم تجربه کرده‌ام روزی منجر به موفقیت خواهد شد.

امروز با ربکا مرکوری که یکی از مهم‌ترین پژوهشگران حوزه‌ی پزشکی قانونی دیجیتال است، گپ دوستانه‌ای داشتم. از روزهای دکترا می‌گفت. از امتحان معماری کامپیوتر که سه ماه برایش تلاش کرده تا بتواند بگذراندش می‌گفت. از این‌که چقدر می‌ترسیده بعد از دفاعش که کمیته تاییدش نکنند؛ با این‌که ۱۱ روز بعد از این‌که پایان‌نامه‌اش را عمومی کرده بوده، از وی می‌خواهند در مورد انتخابات بوش و رقیبش در سال ۲۰۰۰ شهادت دهد و نظر کارشناسی‌اش را بگوید؛ دقیقا همان‌چیزی که موضوع پایان‌نامه‌اش بوده.

(باید الان به کوهی از کارهایم برسم. اما در روزهای آینده بیش‌تر از وی خواهم گفت. از علایقش و از شعارهایی که در زندگی دارد.)

گاهی اتفاقات ناخوشایند یا غیرمنتظره را به بدشانسی یا اشتباه تعبیر می‌کنیم. اما حقیقت آن است که گاه ربطی به اشتباه و شانس ندارند. بلکه آزمون لیاقت‌سنجی است برای همه. گاهی لیاقتمان بیش‌تر از این‌هاست. گاهی لیاقتشان کمتر.

دیشب، خواب یکی از قدیمی‌ترین آرزوهایم را دیدم. باورم نمی‌شد یک خواب بتواند این‌قدر برایم شیرین باشد. حاضرم سال‌های زیادی از عمرم را بدهم تا بتوانم کمی بیش‌تر آن خواب زیبا را ببینم.

براستی جای تأمل دارد. از وقتی عقل در می‌آوریم تا امروزمان، هزاران هزار آرزوی کوچک و بزرگ در ذهنمان شکل می‌گیرد و فراموشمان می‌شود. بسیار کم هستند آن‌هایی که با ما می‌مانند و از آرزو به رؤیا تبدیل می‌شوند -مانند دیشبِ من- و آخر سر، احتمالا به حسرت بدل خواهند شد.

خیر! بدبین نیستم؛ بلکه عاقبت شجاع نبودن را می‌گویم.

چرا حاضرم برای دیدن دوباره آن خواب سال‌ها از جانم را بدهم؛ اما شجاعت تلاش کردن برای بوقوع پیوستنش در واقعیت را ندارم؟

****

راستی، چقدر تحمل و ظرفیت دارد یک آدم؟ یعنی برای مثال بگوییم ۵۰ واحد دلتنگی‌اش پُر شده از ۷۰ واحد که همه‌ی ظرفیتش است. باید این ۲۰ تا را با دقت مصرف کند. دلتنگی برای شهر جدیدت وقتی به شهر جدیدتری رفتی؟ دلتنگی برای دوستان جدید و کوچه‌های جدید و مغازه‌های جدید، وقتی به جای جدیدتر رفتی؟

انگار این ۷۰ واحد، تکه‌تکه‌های وجود هستند و تو، هر تکه‌اش را یک‌جا جا می‌گذاری و می‌روی.

زندگی پر از سیاست‌بازی و در مجموع «بازی»ه. خیلی هم طاقت‌فرساست اگر ازش لذت نبری. اگر هم مثل من تصمیم بگیری طبق این پیچیدگی‌ها بازی نکنی، خودبخود بازنده خواهی بود. برای نمونه بازی انواع و اقسام دوستی‌ها، بازی محل کار، بازی ازدواج.

من داینامیک حاکم بر این‌ها رو هیچ‌وقت نتونستم یاد بگیرم و این باعث شده تبدیل بشم به یک بازنده در اون‌ها. تا این‌ها رو یاد نگیرم، طبیعیه که در هیچ‌کدوم از موارد بالا موفق نخواهم بود. همان‌طور که تا الان نبوده‌ام. فرساینده است.

نوشتن خیلی سخت شده چرا که حجم خوبی از احساسات و انگیزه را می‌طلبد. اما به نظر می‌رسد مدتی است در دره‌ی سینوس زندگی هستم.

همواره عاشق خانواده‌ام بوده‌ام. توصیه‌ها و پیشنهادهای مامانم همیشه مورد توجهم بوده.

اما امروز متوجه شدم چقدر تفاوت عقیده داریم. بعد از این همه تعامل، هنوز متوجه نشده بودیم که در زمینه‌های اساسی و بنیادی زندگی چقدر متفاوت می‌اندیشیم. البته اتفاق غیرطبیعی‌ای نبود. هم تفاوت نسل هست و هم تفاوت جغرافیای زندگی. اما ساعت‌ها گریه کردم. نمی‌دانم از چه.

صبح یکشنبه از خواب که بیدار شدم، دیدم دلم هوای چای خوردن با مامانم رو کرده. تقویمم رو چک کردم. دقیقاً سه ماه و نیم کلاسی نداشتم. بلیت‌های به مقصد تهران رو چک کردم. یک پرواز خوب ۱۷ ساعته را گرفتم و بعد از دریافت ایمیل تایید، آن‌را در تقویمم وارد کردم.

از آن روز که بلیت گرفتم تا امروز نمی‌دانم چطور گذشت. همه‌ی نفس‌کشیدن‌هایم منتهی می‌شد به فکر دیدن تهران. بعد از ظهر، کوله‌ام را روی دوشم انداختم، چمدانم را -که مثل همیشه سنگین و سخت است- کشان کشان تا آسانسور بردم. این لبخندِ بی‌اراده هم که از روی لبم پاک نمی‌شه. در آسانسور اَپ اوبر را باز کردم و یک ماشین برای فرودگاه فیلادلفیا گرفتم.

در راهم و دارم به راننده می‌گم که بعد از ۲ سال دارم می‌رم شهرم رو ببینم! نمی‌دونم چقدر حسم رو متوجه می‌شه، اما در هر حال هیجانم رو از صدام و تعداد نفس‌هایی که می‌کشم می‌تونه تشخیص بده. برای کسی مهم نیست؛ ولی فکر کردن به این‌که دنیا خوشحاله از ایران رفتنِ من، درونم رو لبریز می‌کنه.

مثل همیشه، زیادی زود به فرودگاه رسیده‌ام. یادم می‌افتد که قرصِ ضدتهوع را نخورده‌ام. دربه‌در دنبال یک غرفه می‌گردم که یک لیوان چای بگیرم جهت قرص؛ و عادت. کمی بعد، کلافه از محیط فرودگاه، می‌نشینم روی یک صندلی. کمی بعد دوباره از جلوی همه‌ی گیت‌ها رد می‌شوم و به قیافه‌ی آدم‌ها نگاه می‌کنم.

بالاخره نوبت پرواز منه!

تا می‌نشینم روی صندلی‌ام در هواپیما، دلم برای فیلی تنگ می‌شه. آدمیزاد چه موجودیست!

۱۷ ساعت بعدی، خلاصه‌ای است از حالت تهوع، سر رفتن حوصله، خواب رفتن پا و گریه‌ی نوزادانی که مثل من کلافه شده‌اند.

---

تا این‌جای رویا را می‌توانم بپرورانم در ذهنم. (و چقدر دنیا پیچیده و عجیب است که چنین چیزهای ساده‌ای را برای یک دخترکوچولو تبدیل به رویا کرده.) اما وقتی برسم نمی‌دانم چه می‌شود؛ چه می‌شوم. از این‌که والدینم با من مثل یک «مهمان» برخورد کنند می‌ترسم. می‌ترسم مامانم بهم نگوید «برو یه چایی بیار با هم بخوریم» و به جاش، گویی که من مهمان هستم، خودش چای بیاورد. می‌ترسم اگر چایِ ولرم (که جزو گهگاه بی‌سلیقگی‌هایم در خانه بود) برایش درست کنم، نگوید این چه چیز بدمزه‌ای است. از این‌که با عروس‌ها و دامادهای جدید فامیل ملاقات کنم هم می‌ترسم. از دیدن بچه‌های جدید که از وجود من هم بی‌اطلاع هستند هراس دارم. راستی، قیمت تاکسیِ نوبنیاد به تجریش الان چقدر شده؟

تنها موضعی که نسبت به وقایع زندگی دارم، نگاهِ یادگیرانه است. هر اتفاق تلخی به نوبه‌ی خودش یک درس و تجربه است. تا زمانی که از تلخی‌ها می‌رنجیدم، داشتم درجا می‌زدم.

دیده‌اید وقتی کودکی شیطانی می‌کند، بقیه می‌خندند و والدینش خجالت‌زده و ناراحت می‌شوند؟ چرا بقیه ناراحت نمی‌شوند؟ چون حداقل ده قدم از ماجرا دورتر هستند. حالا اگر در زندگی هم یک قدم از گردبادهایمان فاصله بگیریم، کمتر می‌رنجیم و بیش‌تر به معنای اتفاقات و درس‌هایی که می‌توان گرفت می‌اندیشیم. کمتر دلمان می‌شکند. کمی با خودمان مهربان‌تر می‌شویم.

خلاصه، همان‌طور که روی لیوانم هم نقش بسته، Captains don't care.